به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، سیصد و هشتاد و دومین محفل «شب خاطره» دوم مهرماه با موضوع آبادان در تالار سوره برگزار شد.
حاج جعفر مدنیزادگان نخستین راوی شب خاطره بود. او خاطراتش در دفاع از پالایشگاه آبادان را بازگو کرد و گفت: آبادان مهد تمدنی بزرگ از نظر صنعت و خواستگاه پیشکسوتان صنایع بود. پالایشگاه آبادان سرگذشت عجیبی دارد و ما فکر نمیکردیم در جنگ دژ تدارکاتی و محل تامین نیروی جنگ شود.
او یادآور شد: جنگ به یکباره آغاز شد؛ جنگی نابرابر و به شدت خشن برای شهری مدرن که انگلیسیها آن را ساخته بودند.
مدنیزادگان با اشاره به قطار شهری، سینمایی با ۱۰ سن متحرک و دیگر امکانات رفاهی آبادان ادامه داد: در زمان شروع جنگ سنی نداشتیم. در پالایشگاه آبادان بخاطر وجود گازهای مشتعل کسی حق نداشت حتی کبریت و فندک با خود به پالایشگاه بیاورد چه رسد به اصابت گلوله که قطعا دنیایی از آتش راه میانداخت. چنین پالایشگاهی مورد بمباران قرار گرفت و ما در یک واقعه ۱۱ آتشگاه را از دست دادیم.
او با بیان اینکه این پالایشگاه۶۵۰ هزار بشکه نفت در روز تصفیه میکرد اظهار کرد: وظیفه پالایشگاه تامین سوخت داخل کشور بود و هرکس در پالایشگاه بود تعلق سازمانی عجیبی به آن داشت. به عبارتی دیگر سازمان مادر کارکنان بود بنابراین در زمان جنگ کسی حاضر به رفتن و نرک پالایشگاه نبود.
این راوی افزود: در آن زمان قرار بود من هم در پالایشگاه باشم و هم از طرف سپاه، هتل آبادان را به مرکز ستاد عملیات جنگ در جنوب تبدیل کنم. جبههها را نامگذاری کردیم، دیگهای مسی را آوردیم تا غذا را با نفتی که از پالایشگاه میآوردیم طبخ کنیم، تدارکات را به هتل آبادان آوردیم و این شد اولین تجربه جنگ. از آنجا جبهه و عملیاتها شکل گرفت، سربندها تولید شد، جبههها نامگذاری شد، برای اولین بار کارت پرسنلی برای رزمندگان صادر شد و تدارکات جبههها و فرماندهان مشخص شدند.

او زیردریایی، موشک، هواپیما و آنچه امروز داریم و اینکه دنیا در مقابل ما زانو زده را ثمرهای از آن دوره دانست و در خاطرهای درباره شایعه غارت پالایشگاه آبادان، یادآور شد: در شرایط جنگی ما با هلیکوپتر به ماهشهر رفتیم. آنجا توضیح دادیم که ما وسایل پالایشگاه را تحویل شرکت نفت در ماهشهر میدهیم تا آنها را به اهواز و تهران بفرستند و ستاد تهران با نظارت بین پالایشگاهها توزیع کند. در آنجا با ارائه لیست و بارنامهها توانستیم ابهامات را رفع کنیم. همین امر استمرار تولید را در ایران پشتیبانی کرد.
مدنیزادگان ادامه داد: روزی شهید رجایی به هتل آبادان آمد. وقتی با او ملاقات کردم بوی بنزین میداد و بعدها در خاطرات همسرش خواندم که ایشان فقط یک کت و شلوار داشته و چون مقداری قیر به آن خورده بود آن را با بنزین شستهاند. رئیس جمهور ما اینگونه بود.
پشتیبانی و تامین نیازها
این کهنه سرباز جنگ تحمیلی عنوان کرد: در ایام جنگ، سرآمدان نفت به سپاه آبادان آمدند و محمدعلی صادقیان کمیته ارزاق را تشکیل داد تا تمام ارزاقی که در دوره جنگ و محاصره نیاز بود زیر نظر امام جمعه آبادان توزیع شود و آبادان سقوط نکند. همچنین تامین سوخت اینگونه بود که دور مخازن را یک دایره خاکریز کنده بودیم. ما همه چیز، را داخل تانکر ماشین میریختیم و با چندین بار ترمز کردن ماشین آنها را ترکیب میکردیم. به خاطر دارم که باید آب برای جزیره تهیه میکردیم بنابراین شهید غلامی و اسفندیاری به بهمن شیر رفتند و از آنجا روی پل بشکهای رسیدند. همانجا غلامی شهید شد اما نگذاشتیم شهر بدون آب تسویه باشد.
او ادامه داد: بیمارستان آبادان را از داخل سه سقفه کرده بودیم چون باید آنچه داشتیم را تقویت میکردیم تا بتوانیم مقاومت کنیم. پدر رئیس آموزش و پرورش آبادان که یک پیرمرد بود، پالایشگاه را ترک نکرد و با ژنراتور، ماشین ریش تراشش را روشن میکرد و سوزن خمپارهها را تعمیر میکرد و تراشکاری ادوات مهم جنگ را انجام میداد. نجارخانه پالایشگاه را راه انداختیم تا تابوت درست کنیم. در بیمارستان نفت که فقط ۱۰۰ متر با اروند فاصله داشت، چه خمپارههایی که از بدن مردم بیرون آورده شد و پرستاران شرکت نفت چه جانفشانیهایی کردند.
این راوی شب خاطره افزود: حوادث مختلفی در آبادان رخ داد، اما لطف خداوند، انفاس قدسی رهبری و شهدا راهبر و راهگشای ما بودند.
در ادامه حاضران در سالن خاطرات کوتاهی از حمله عراق به آبادان و وقایع آن برهه را بازگو کردند.
یکی از حضار خاطرهای از انتقال دو مجروح با طناب توسط فردی که بخاطر کشاندن بیماران تا بیمارستان طناب گلویش را بریده بود بازگو کرد. این مخاطب شب خاطره یادآور شد که آبادان بعد از هزار و دویست و هفده بمباران نجات پیدا کرد.

آبادان؛ آموزشگاه جنگ
بخش بعدی شب خاطره با یاد شهید مرتضی آوینی و شهید تنگسیری ادامه یافت و سپس حاج حمید احمدزاده به عنوان راوی دیگر این محفل معرفی شد.
او اظهار کرد: آبادان یک جزیره است و با دو پل با خشکی ارتباط دارد. خرمشهر ۴۰ روز مقابل دو لشگر کماندویی و زرهی عراق مقاومت کرد. آبادان یک آموزشگاه جنگ بود.
این راوی یادآور شد: روزی که جنگ شروع شد در اروندرود خبری نبود. بعد دیدیم عراقیها سنگربندی کردند، مسلسل و آرپیجی آوردند و شروع به شلیک کردند. وقتی آبادان محاصره بود من را فرستادند که تعداد عراقیها را ببینیم. آنجا دیدم ۴ هزار نفر نظامی با امکانات ۳۰۰ تانک آمدهاند.
احمدزاده ادامه داد: در ابتدای جنگ ما چیزی بلد نبودیم اما مردم آبادان بخاطر دفاع از کشور اسلحه به دست گرفتند. ما مواد انفجاری را روی پل کار گذاشتیم و گفتیم چند تانک را منفجر میکنیم اما عراقیها آمدند و ۴۰ بمب ۲۵۰ کیلویی روی پل ریختند و پل هیچ آسیبی ندید در حالیکه ما میخواستیم با ۴۰ کیلو تیانتی آن را منفجر کنیم. در تماس با خانواده که بسیار نگران جنگ بودند میگفتیم که تا ما زنده هستیم اجازه نمیدهیم کسی دستش به مردم ایران برسد و حقیقتا هم هیچ عراقی تا یک کیلومتری آن پل نتوانست بیاید.
او افزود: در آبادان ارتباطمان با تلویزیون ایران قطع شده بود و عراق روی تلویزیون آبادان به زبان عربی فیلم پخش میکرد. بعد یک گزارشگر، تابلوی آبادان را نشان میداد که ما به ۱۵ کیلومتری شهر رسیدهایم و بعد ۵ کیلومتری و بعدتر تابلویی که رویش نوشته شده بود به شهر آبادان خوش آمدید و سپس پمپ بنزینی را نشان میداد که گویا نیروهای عراقی در حال تصرف آن بودند و همین روحیه مردم را خراب میکرد. در این برهه ما هم درگیر جنگ روانی شدیم و هم کمبود غذا و آب، اما یاد گرفتیم با کمترین امکانات بهترین دفاع را داشته باشیم.

این راوی شب خاطره عنوان کرد: به خاطر دارم که رهبر شهیدمان آن زمان برای کمک به ما آمده بودند. وقتی میخواستند به ماهشهر برگردند آبادان محاصره شده بود. جلوی ماشین را گرفتم و گفتم کجا تشریف میبرید؟ گفتند از جاده آبادان ماهشهر میخواهیم عبور کنیم. گفتم جاده ۴۸ ساعت است که سقوط کرده و شما نمیتوانید عبور کنید. گفتند ما ۳۰۰ متر از سمت چپ جاده میرویم گفتم این جاده تا سه کیلومتری در دست عراقیها افتاده و شما نمیتوانید بروید. راننده گفت من با تو کاری ندارم و خواهم رفت. یک دفعه حضرت آقا خودشان از پشت ماشین پیاده شدند و گفتند چه شده؟ شرایط را توضیح دادم و گفتند میگویید چکار کنیم؟ گفتم ۲۰ متر جلوتر ماشینتان را گِلی کنید و سرِ سهراه که رسیدید وارد روستایی به نام خرخره شوید و از آنجا همراه مردم از کنار باتلاقها به سمت ماهشهر بروید. حدود ۱۵ سال پیش از دفتر رهبر شهیدمان با من تماسی گرفته شد و به من گفتند این خاطره را شما بازگو کردهاید؟ گفتم بله. گفتند حضرت آقا در حال نوشتن خاطرات هستند به دفتر ایشان تشریف بیاورید تا خاطرات کامل شود.
خاطراتی تلخ و شیرین
او با بیان اینکه جنگ خاطرات تلخ و شیرین دارد تشریح کرد: در عملیات خرمشهر، در گردان مالک اشتر بودم. ما شب به عراقیها حمله کردیم. یک ساعت قبل از حمله، مهران جوکار که هر دو راهنمای گردان بودیم به من گفت که همان شب شهید خواهد شد. در حمله هماهنگ با گردانهای راست و چپ به جلو رفتیم که یکباره عراقیها راهمان را با تیربار بستند. ۴۰۰ نفر زیر آتش تیربار گیر کردیم و دشمن دو ساعت به ما تیر شلیک میکرد. وقتی تیربار را دست گرفتم ۷۰ تیر را در صورت تیربارچی دشمن خالی کردم و حدود ۳۰ نفر از نیروهای ما زنده ماندند. بعد دو ساعت که مهمات عراقی ها تمام شد. به مهران گفتم چه کنیم؟ گفت هر کاری کردی، و بعد از آن دیگر هیچ صدایی از او نشنیدم. آن شب تا صبح زخمی به عقب میبردم. ۸ آمبولانس آوردم و از مجروحان پر شد، ۷ آمبولانس دیگر آوردم و آنها هم از مجروحان پر شد، دو آمبولانس بعدی هم از زخمیها پر شد. نزدیک صبح شده بود و من خسته بودم و لباسم از خون مجروحان، خشک شده بود. به یک سنگر برای اندکی استراحت رفتم که دیدم یکسری شهید هم آنجا هستند؛ یکی از آنها سر نداشت و دیگر اعضای بدنش از هم جدا شده بود. خواستم بالای جاده روم که به کسی بگویم که شهدا را به عقب ببرد، دیدم ۳۰۰ ماشین سوخته با آدمهایی که جزغاله شده بودند، آنجا بودند.
احمدزاده در خاطره دیگرش یادآور شد: یک سنگر خیلی خطرناک در آبادان بود که من هروقت خواستم به سمت آن شلیک کنم، دشمن من را به تیر بست. روزی سه کیلومتر آن طرفتر به نیروها گفتم که گلوله را به آب میزنم و فلان سنگر را منهدم میکنم. من گلوله را به آب زدم و گلوله به سنگر اصابت کرد و بعد بلند شد و سه کیلومتر آنطرفتر به همان سنگر خطرناک خورد. ما در آبادان بلایی سر عراق آوردیم که دیگر جرات نکند شهری از ایران را تصرف کند.
کتاب «مثل من به انتظار» که مجموعه شعری از جواد محقق برای نوجوانان است به کسانی که در این محفل شب خاطره شرکت کرده بودند، اهدا شد.

گیتی معینی ،بازیگر، و جواد محقق ،شاعر، از مخاطبان این «شب خاطره» بودند. همچنین در پایان گیتی معینی به شعرخوانی عاشورایی پرداخت.

نظر شما